بودن ، آموختن ، برنامه ریزی
همیشه در حال زندگی کنید ، در حال بمانید و بهترین کاری که می توانید انجام دهید به انجام برسانید.
هروقت خواستید در زمان حال بهتر از گذشته زندگی کنید به گذشته برگردید و از آن درس بیاوزید اما در گذشته زندگی نکنید.
هروقت خواستید در آینده بهتر از حال زندگی کنید ، برای آن برنامه ریزی کنید و آنرا در زمان حال انجام دهید ، اما هیچگاه در آینده زندگی نکنید.
بر گرفته از کتاب " هدیه " نوشته اسپنسر جانسون
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط امیر.س.ش
|
از این که زندگیتان پایان می یابد نتر سید ، از آن بترسید که زندگی را هیچگاه آغاز نکنید.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 23:14  توسط امیر.س.ش
|
„ هر تجربه ای موفقیت است „
براستی معنای „شکست„ چیست؟ آیا معنایش این است که چیزی به دل خواه شما، یا آن گونه که انتظارش را داشتید پیش نیامده ؟
ما اندیشه ها و اعتقادهای درونی خود را به شیوه ای عالی باز می تابانیم. یا یکی از دندانه های کلید قفل ما اشتباه بوده است یا این باور در وجود ما ایجاد نشده است که ما لیاقت موفقیت را داریم و احساس بی ارزشی کرده ایم.
شکست یعنی آموختن درسی تازه که می تواند مارا به اوج برساند.
„اگر بار نخست موفق نشدی باز هم بکوش!„
البته به این معنا نیست که باز هم با همان روش سابق تلاش کنی چون عمل تکراری نتیجه تکراری در پی دارد. بلکه باید از آن درس تازه استفاده کرده و به آنچه می خواهید برسید.
من معتقدم که این حق طبیعی ماست که در تمام مدت عمر خود، از موفقیتی به موفقیت دیگر رهسپار باشیم. اگر اوضاع اینگونه نیست یا با توانائیهای درونی خود هم جهت نیستم، یا به موفقیت خود باور نداریم یا موفقیت خود را درک نمی کنیم.
„موفقیت از آن کسانی است که در زندگی هدفهای بزرگ دارند و با
باوری که دارند برای رسیدن به هدفهایشان می جنگند.„
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 16:38  توسط امیر.س.ش
|
در بهار دو تا بذردر خاک حاصلخیز کنار هم نشسته بودند.
اولین بذر گفت:
- می خواهم رشد کنم. می خواهم ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم و ساقه هایم را از پوسته خاک بیرون بکشم . می خواهم غنچه های لطیفم را باز کنم و نوید فرارسیدن بهار را بدهم ....می خواهم گرمای آ فتاب را روی صورتم و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم احساس کنم!
- و رشد کرد و قد برافراشت .
بذر دوم گفت:
- من می ترسم . اگر ریشه هایم را در خاک زیر پایم بدوانم از کجا معلوم که در تاریکی به چه چیزی برنخورم . اگر راهم را از میان پوسته سخت بالای سرم بیابم ،از کجا معلوم که جوانه های لطیفم از بین نروند....
و اگر بگذارم که جوانه هایم باز شوند،از کجا معلوم که یک مار نیاید و آ نها را نخورد. و اگر بگذارم که غنچه هایم باز شوند،از کجا معلوم که طفلی مرا از زمین بیرون نکشد. نه بهتر است منتظر بمانم تا همه جا امن و امان شود .
و این طور بود که اومنتظر ماند.
مرغی خانگی که در خاک دنبال دانه می گشت ، بذر منتظر را دید و او را خورد.
نتیجه اخلاقی داستان:
زندگی ،از میان ما، آنهایی را که قدرت خطر کردن و رشد کردن ندارند ، می بلعد.
پتی هنسن
+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 2:46  توسط امیر.س.ش
|
روزی از نویسنده و خطیب شهیر، لئوبوسکالیا خواستند که درباره مطلبی قضاوت ودلسوزترین کودک را تعیین کند.
برنده این مسابقه پسرک چهار ساله ای بود که همسایه دیوار به دیوارشان اخیرا زنش را از دست داده بود.پسرک که می دید پیر مرد گریه می کند، به خانه پیر مرد رفت و روی زانویش نشست. وقتی که مادرش از او پرسید که به مرد همسایه چه گفته است، پسر کوچولو گفت:
- هیچی نگفتم. فقط کمکش کردم که گریه کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 23:14  توسط امیر.س.ش
|
رابرت دو وین چن زو،گلف باز بزرگ آرژانتینی، یک بار برنده جایزه بزرگ شد و چک خود را دریافت کرد وجلوی دوربین فیلمبرداری لبخندی زد و رفت که سوار ماشین شود و به خانه برگردد. هنوز در ماشین را باز نکرده بود که زن جوانی جلو آمد، به او تبریک گفت واظهار داشت که فرزندش بسختی بیمار و نزدیک به موت است و او پول ندارد که فرزندش را به بیمارستان برساند.
دووین چن زو چکی کشید و به دست زن داد گفت:
-برو به داد فرزندت برس.
هفته بعد، در انجمن گلف بازان حرفه ای ناهار می خورد که یکی از اعضا به سراغش آمد و گفت :
-شنیده ام که هفته پیش بعد از مسابقه یک زن جوان به سراغت آمد.
دووین چن زو سرش را به علامت تصدیق تکان داد.مرد ادامه داد:
خبری برایت دارم، آن زن یک حقه باز است، فرزندی ندارد و اصولا ازدواج نکرده است.او سرت کلاه گذاشته است رفیق.
دووین چن زو گفت:
- منظورت این است که اصلا بچه مریضی در بین نبود؟
- درست است!
خدا را شکر! این بهترین خبری است که در این هفته شنیده ام.
برگرفته از کتاب نغمه عشق
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:27  توسط امیر.س.ش
|
مانند اقیانوسی باش که تمام جویبارها و رودخانه ها را
در خود می پذیرد .آرامش پرتوان اقیانوس همین می-
ماند که بود ورود جویبارها و رودخانه ها را ابدن بروز نمی دهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 9:38  توسط امیر.س.ش
|
فراموش کن آنچه را نمی توانی بدست آوری و
بدست آور آنچه را نمی توانی فراموش کنی.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 9:28  توسط امیر.س.ش
|
The real act of discovery consist not in finding new landsbut seeing with new eyes.
“marcel Proust”
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 9:19  توسط امیر.س.ش
|
به نظر من ثروت راستین با داشتن احساس نیکو نسبت به خود آغاز می شود.مساله هرگز مقدار پول و میزان ثروت نیست مساله جایگاه ذهنی شماست .ثروت یا فقر تنها نمایانگر آرمانهایی است که در سر شما میگذرد هرگاه که بخواهید کاری را بکنید آزادهستید.
درنبردهای زندگی همیشه برد با قویترین انسان ها نیست بلکه باید باور داشت دیر یا زود برد با انسان هایی است که بردن را باور دارند.
زندگی یا پر است از بهانه یا پر است از هد ف،اکثر اافراد موانع را می بینند و کسانی هم هستند که هد ف را می بینند، تاریخ دسته دوم را ثبت می کند و دسته اول به فراموشی سپرده می شوند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 0:59  توسط امیر.س.ش
|